على اكبر دهخدا
902
امثال و حكم ( فارسى )
ز دست تهى برنيايد اميد * بزر بركنى چشم ديو سفيد . سعدى . ز دستور بدگوهر و جفتبد * تباهى بديهيم شاهى رسد . فردوسى . اشاره : فريبنده دستور و گفتار زن * شدندش بمغز اندرون راهزن . حضرت اديب . ز دستور پاكيزهء راهبر * درخشان شود شاهرا گاه و فر . فردوسى . رجوع به : شاه مهر و وزير . . . ، شود . ز دشمن دوستى نايد وگرچه دوستى جويد * در اين معنى مثل بسيار زد لقمان و جز لقمان . فرخى . ز دشمن كى حذر جويد هنرجوى * ( . . . ز دريا كى بپرهيزد گهرجوى . ) ويس و رامين . ز دشمن مدان ايمنى جز بدوست * كه بر دشمنت چيرگى هم بدوست . اسدى . ز دشمن ميگريزم دوست ميآيد بجنگ من * ( نميدانم چه بر سر دارد اين بخت دورنگ من . . . ) نظير : با هر كه دوستى خود اظهار مىكنم خوابيده دشمنى است كه بيدار ميكنم . ز دشمن نيايد جز از دشمنى * بفرجام اگر چند نيكى كنى . فردوسى . ز دعوى پرى زان تهى ميروى * تهى آى تا پر معانى روى . سعدى . رجوع به : از تواضع بزرگوار . . . ، شود . زدن چوب سخت از يكى دوستدار * به از بوسهء دشمن زشتكار . اسدى . نظير : هرچه از دوست ميرسد نيكوست . زخم دوست درد نكند . كيمياى سعادت . زدن مرد را چوب بر تار خويش * به از بازگشتن ز كردار خويش . ابو شكور بلخى . تار بمعنى تارك است . ز دو چيز گيرند مر مملكت را * يكى پرنيانى يكى زعفرانى يكى زر نام ملك برنبشته * دگر آهن آبدادهء يمانى . دقيقى . رجوع به : اى زر تو خدا نهاى . . . و رجوع به : عروس ملك كسى . . . ، شود . زده را توان زد . تمثل : و بدان سبب مردمان زبان فرا بو سهل گشادند كه زده و افتاده را توان زد و انداخت مرد آنست كه گفتهاند العفو عند القدرة به كار تواند آورد . ابو الفضل بيهقى . گفت اى جوانان زدگان را كه بزينهار شما آيند مزنيد كه ايشان خود كشتهاند . ابو الفضل بيهقى . نظير : او را چه زنى كه روزگارش زده است . در زندان مرد مرد را بتوان زد . مسعود سعد . ز دهقان نژادايچ مردم مباد * كه خيره دهد خويشتن را بباد . فردوسى . ز ديدار باشد هوا خاستن * ز چشم است ديدن ز دل خواستن . اسدى . رجوع به : اگر ديده نبيند . . . ، شود . ز دير آمدن غم ندارد درست * ( و گر دير شد گرم رو باش و چست . . . ) نظامى .